رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

اولین عروسی رفتن رادوین

روشنایی من سلام  قشنگم امروز عروسی مهران داداش متین جون هست.  قراره که ساعت 6 بریم باغ اپادانا احه ما از عقد دعوتیم. این اولین عروسی رفتنت هست . وایییییییییی مامانی عروسی خودت رو ببینم الان هم خوابیدی منتظرم تا بیدار بشی ببرمت حموم هیچ کاری نکردم  بوسسسسسسسسسسسسسسسسس   ...
12 شهريور 1391

خوابیدن نی نی

خدایا شکرت که لذت چشیدن این همه احساس قشنگ رو بهم دادی. چقدر شیرینه وقتی شیره ی وجودمو به پاره ی تنم می دم و اونو آروم می خوابونم. چقدر شیرینه وقتی صدای آروم نفس های این فرشته ی پاک گوش منو نوازش می ده. چقدر لذت بخشه دقیقه هایی که کنارت می شینم و به خواب دیدنت نگاه می کنم. لحظه هایی که توی خواب هم شیر می خوری منو دیوونه می کنه ! چقدر زندگی با وجود تو خوش عطر و بوی شده. 3ماه و 2 روزه که با نفس ِ تو نفس می  کشم. با خنده ی تو می خندم و با گریه ی تو غصه می خورم. همیشه آروم باشی پاره ی تنم.   ...
11 شهريور 1391

بدون عنوان

 عزیزم مامان جمعه خونه مامی جون ناهار دعوت بودیم من و بابایی و شما ست کرده بودیم بلوز زرد پوشیده بودیم به شما گل پسر که خیلی میومد. این روزها در تلاشی که هر چیزی رو تو دستت بگیری و  حسش کنی امروز صبح  ما شما رو داماد کردیم کت شلوار بابایی رو که برای عروسیمون بود رو تنت کردیم خیلی با نمک شدیو چند روز که اب دهنت خیلی میره دستاتو با فشار تو دهنت میبری یعنی مال دندونت اره عزیزم .........   قربونت بشم        ...
11 شهريور 1391

3 ماهگی رادوین

خدایا  باورم نمیشه اصلا باور ندارم که الان 3 ماهه یه فرشته پیشمون هست  امروز با صدای قشنگت مامانو بیدار کردی وقتی بهت شیر دادم اروم دوباره به خواب رفتی من داشتم به اون لحظه تولدت فکر میکردم خداییییییییییییییا قشنگترین لحظه زندگیم تو ذهن اومد  عزیزم داری کم کم بزرگتر میشی و هر روز کارهای جدید انجام میدی الان داری تلاش میکنی که از حالت خوابیده برگردی به شکم خیلی عزیزم باهوشی هر دکتری که بردم میگن خیلی از سنت جلوتر هستی همه چیز رو زودتر از وقتت انجام میدی امروز مامی جون می گفت برای رادوین باید خیلی وقت بزارید چون خیلی باهوشه. دوستت دارم گلم عشقم 3 ماهگیت مبارک 
9 شهريور 1391

اولین شیرین پلو

ناز من دیروز ناهار مامی جون بابا جونی خاله نگین با دایی جونت و زندایی جونت رو ناهار دعوت کردم  گفتم برای اولین بار میخوام شیرین پلو بزارم همه گفتن رومینا نمیشه نکن ریسک نکن  ولی من گوش نکردم و درست کردم خیلی خوب شده بود چون زندایی جون شیرین دوست نداره مرغ خورد  عصری هم با بابایی رفتیماغوشی خریدیم با دوتا مچ بند ولی همه چیز خیلی گرونه  دوتا تیکه شد 64 هزار تومن. بعد رفتیم مغازه دنبال مامی جون با خاله نگین . بعد اونا مارو به بستنی  مهمون کردن من فالوده با بستنی سنتی خوردم خیلی خوب بود
8 شهريور 1391

ناراحتی مامانی

 سلام فندقی مامان بببخشید که چند روز نتونستم بیام اخه اصلا وقت ندارم .کلا این روزها خیلی ناراحتم چون کمکم داره به ختنه کردنت نزدیک میشم .دیروز بردیمت پیش پسر عمه بابایی(دکتر طرلان) گفت اینقدر استرس نداشته باشید اصلا اذیت نمیشه قراره تو اتاق عمل ببرنت لباس اتاق عمل بپوشی  نیمه بیهوش میشی کلا ختنه کردنش فرق داره نه حلقه هست نه بخیه فقط یک باندی دورش میپیچه. گفت این روش تو بزرگسالی دیگه پروستات نمیگیره .در ضمن هم بچه درد کمتری میکشه مگفت که واقعا بعضی ها وحشیانه ختنه میکنن ویک نوع کودک ازاری میشه خیلی دارم عذاب میکشم دوست ندارم درد بکشی  وقتی رفتم تو مطب از استرس زیاد صدام میلرزید دستام یخ زده بود  قراره دفترچه بیمه...
8 شهريور 1391